
ویلیام شکسپیر
William Shakespeare

و رسوايي ميان مردمان
در گوشه ي تنهايي بر بينوايي خود اشك مي ريزم،
و گوش ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل خويش مي آزارم،
و بر خود مي نگرم و بر بخت بد خويش نفرين مي فرستم،
و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،
كه دلش از من اميدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بيشتر است.
و اي كاش هنر اين يك
و شكوه و شوكت آن ديگري از آن من بود،
و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم
كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام
كمترين خرسندي احساس نمي كنم.
اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم
از بخت نيك ، حالي به ياد تو مي افتم،
و آنگاه روح من
همچون چكاوک سحر خيز
بامدادان از خاك تيره اوج گرفته
و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند
و با ياد عشق تو
چنان دولتي به من دست مي دهد
كه شأن سلطاني به چشمم خوار مي آيد
و از سوداي مقام خود با پادشاهان ، عار دارم ...
چالرز بوکوفسکی
Charles Bukowski

نزدیک سپیده دم
پرنده گان سیاه بر فراز کابل تلفن
در انتظار
آنگاه که من
ساندویچ یک روز مانده ام را می خورم
در ساعت شش بامداد
صبح یک شنبه ی آرام
در گوشه ای٬یک لنگه کفش
بر روی
لنگه کفش افتاده ی دیگری
راست ایستاده است.
آری...برخی از زندگی ها ساخته شده اند
تا تلف شوند.

منم مثل تو مات این قصه ام
تو هم مثل من امشبو دعوتی
درست تو همین ساعت و ثانیه
سزاوار زیباترین رحمتی

تو این حس و حال عجیب و غریب
دو تا بال می خوای که رو شونته
تو از هر مسیری بری می رسی
تو از هر دری بگذری خونته

از این سفره ها معجزه دور نیست
ببین دست دنیا تو دست منه
دعا می کنم تا اجابت بشه
دعا می کنم چون دلم روشنه

من از عشق بارون به دریا زدم
به بارون و به آسمون دعوتیم
چه مهمونی با شکوهی شده
تو این لحظه هایی که هم صحبتیم


Emily Dickinson

به هم انباشتن تا به آخر چون رعد
و آن گاه با صلابت فروریختن
هنگامی که هر آفرینه ای نهان شده است
این است شعر:
یا عشق – که این دو همزاد آمدند
هیچ یک را بی دیگری نمی یابیم
هر یک را می چشیم – می سوزیم
چرا که خدا را نمی توان دید و جان نسپرد
به نام خداوند بخشنده و مهربان
بهار آمد تا جوانی را پس از پیری ز سر گیرم
کنــار یـار بـنـشـــیـنـم ز عـمـر خـود ثمر گیرم
سلام سال نود
دوستان عزیزم عید همگیتون مبارک

خدانگهدار سال هشتاد و نه

اینم چند تا عکس آقا و خانوم خرگوش واسه سال نو تقدیم به شما دوستان عزیزم

به امید سالی پر از خوبی و زیبایی و عشق

امیدوارم سال یکهزار و سیصد و نود سال شناخت حقیقت زندگی برای همه ما باشه
دوستتون دارم ...
Linda Smith
تو زندگي را در درون لمس مي كني
تو شهامت آن را داري كه بيانديشي
و نيز آن كه به چيزي دل ببندي
تو با روياهايت زندگي مي كني . . .
و روياييان بسيار نادرند
آري . . . اندكند آنان كه رويا را باور دارند
Andrew Motion

اينها كيستند
كه راه زندگي را مي پيمايند
از ميان هجوم آتش و هوا ، خاك و آب
در مسيري مبهم و صعب
با دعايي التماس وار از ته قلب ؟
اينها دهانهايي هستند كه از فنجانهاي خالي نوشيدند
چشمهايي كه هيچكس اشكشان را پاك نكرد
و واژه هايي فرو خورده كه هيچگاه بر لب ننشستند
ازينروست كه باران ، هرگز آسمان را نشست
اينها كيستند
كه راه زندگي را مي پيمايند
از ميان هجوم آتش و هوا ، خاك و آب
در مسيري مبهم و صعب
با دعايي التماس وار از ته قلب ؟
اينها قدم هايي هستند كه در جاده لغزيدند
دستهايي كه در شنزار گياهي نچيدند
و بازو هايي كه تنها سنگها را از مسير خود بر چيدند
از اينروست كه غبار هرگز از زمين پاك نشد
اينها كيستند
كه راه زندگي را مي پيمايند
از ميان هجوم آتش و هوا ، خاك و آب
در مسيري مبهم و صعب
با دعايي التماس وار از ته قلب ؟
اينها ادراكي هستند كه به نور نرسيد
واژه هايي هستند كه در ذهن پينه بستند
و افكاري هستند كه در خود سوختند و خاكستر شدند
از اينروست كه شعله اي هرگز زبانه نكشيد
اينها كيستند
كه راه زندگي را مي پيمايند
از ميان هجوم آتش و هوا ، خاك و آب
در مسيري مبهم و صعب
با دعايي التماس وار از ته قلب ؟
اينها روياهايي است كه با روز به پايان رسيدند
عواطفي است كه در خلا رها شدند
و آرزوهايي است كه در سينه دفن شدند
از اينروست كه هيچ ردي از نسيم باقي نماند


اي كاش مردم قدراشك رامي دانستند،منتها به اشك مي گويندآب ديده
ولي بايد ديدچه ديده كه آن اشك راريخته ؟
اگرچشمش به يك آب وعلفي خورده وآن اشك را ريخته
قيمت آن ديده هم معلوم است
ولي اگركسي چشمش به آن معشوق ازلي افتاده وداردگريه مي كند
هر دانه اش گنج است
و همه نعمتها ودولتها وخواسته هاوآرزوها رادرهمان نگاه به انسان مي دهند

روزگار تنهایی
روزگار بی تو
هنوز تازه تر از تازه ترین لحظاتی ...
داغی عشق کجاست !!؟؟

